اضطراب اصفهان و درمانهای نخ نما
این اضطراب، تنها حاصل تحریم و تورم نیست. ریشهاش در یک «فرسودگی مدل توسعه» است؛ مدلی که سالهاست نفسش به شماره افتاده اما همچنان با تکرار نسخههای نخنما، خود را تجدید میکند. مدلی که توسعه را با «گسترش» اشتباه گرفته: گسترش جغرافیایی صنعت (حالا به بهای خشکی زایندهرود)، گسترش اداری (حالا با پیشنهاد سهتکه کردن استان برای نزدیکی جغرافیایی، غافل از فاصله بروکراتیک)، و گسترش شعار (حالا با وعده تبدیل به هابی که ستونهایش بر خاک سست ابهام بنا شده). نتیجه چیست؟ جامعهای که در میانه شکوه گذشته و فشار حال، دچار یک «اضطراب ساختاری» شده است: اضطراب از آیندهای که گویی تکرار دردناک امروز است.
این درد ساختاری، سه نشانه بارز دارد که مانند دور باطل، یکدیگر را تقویت میکنند: اول، سرمایهگریزی و شکاف عمیق اعتماد میان دولت و ذینفعان اصلی اقتصاد. دوم، بروکراسی کور و خودمحوری که محیطزیست را قربانی کاغذبازی میکند. سوم، سیکل بسته تصمیمگیری که در آن نظرات همان نخبگان محدود، بدون تزریق خون تازهای از جامعه مدنی و بخش خصوصی واقعی، دور خود میچرخد و به «کارگروههای بیدندان» و «پنجرههای واحد بیروح» ختم میشود.
اما اگر این درد، ساختاری است، درمانش نیز باید پادزهر ساختاری باشد؛ نه مسکنهای مقطعی مثل چند بارندگی یا وعدههای کلیشهای. سه گسست ضروری، مانند جراحی برای نجات این پیکر فرسوده، پیشنهاد میشود:
گسست اول: از شعار به سهمگیری
دیگر زمان «خواهش و تمنا» از مدیران برای همکاری با سرمایهگذار یا «توصیههای پدرانه» به پایان رسیده. تابآوری اجتماعی زمانی معنا مییابد که هر پروژه بزرگ صنعتی یا زیرساختی، موظف به اختصاص «سهم شفاف توسعه محلی» باشد. یک درصد از عواید آن پروژه، نه در کلیتی مبهم، که مستقیماً و با قابلیت رهگیری عمومی، صرف ارتقای آموزش فنی، سلامت و زیرساختهای زندگی در همان منطقهای شود که پروژه در آن اجرا میشود. این، سازوکاری عملی است که اعتماد میآفریند، سرمایه را از حالت «گریز» به «جذب» تبدیل میکند و توسعه را از آسمانِ آمار به زمینِ زندگی مردم میآورد. پادزهر «سرمایهگریزی»، نه وعده، که تقسیم عادلانه و ملموس منافع است.
گسست دوم: از غارت به همزیستی
هیچ بنگاه اقتصادی در این جغرافیای کمآب، حق ندارد خود را جزیرهای جدا از بدنه طبیعت تصور کند. اصل اقتصاد دایرهای حکم میکند که مجوز هر توسعه صنعتی جدید، منوط به ارائه و اجرای «طرح همزیستی با اکوسیستم شهر» باشد. این یعنی یک کارخانه نساجی، متعهد میشود پساب خود را تا سطح استانداردهای زیستمحیطی پیشرفته تصفیه و آن را در چرخه آبیاری فضای سبز عمومی یا کشاورزی پایدار قرار دهد. یک مجتمع صنعتی، متعهد به سرمایهگذاری روی فناوری جذب کربن یا احیای خاک اطراف خود شود. در این مدل، صنعتگر نه دشمن، که شریک حل بحران زیستمحیطی میشود. این، شکستن چرخه معیوب «توسعه مخرب» و تبدیل هزینههای بالقوه اجتماعی به سرمایهگذاری بر «مجوز اجتماعی برای ادامه حیات» است.
گسست سوم: از نمایش به عمل
برای حل مشکل پیچیده صادرات صنایع دستی یا معضل لجستیک یک شهرک صنعتی، دیگر به جلسات پرطمطراق و بیفرجام نیازی نیست. درمان «فاصله بروکراتیک»، تشکیل «تیمهای ضربت کوچک، چابک و بسیار توانمند» است. تیمی متشکل از: یک مدیر اجرایی ارشد استان (با اختیار تام)، یک صنعتگر پیشرو از همان حوزه، یک فعال شفافیتساز مدنی، و یک متخصص فناوری. به این تیم، یک مأموریت روشن، بودجه عملیاتی محدود و ضربالاجل ششماهه داده میشود: «حل مشکل فلان». گزارشدهی آن، مستقیم و عمومی است. این ساختار، «سیکل بسته نخبگان» را میشکند، گفتوگو را از حالت نمایشی خارج میکند و مسئولیت را به جای مقصرشناسی قرار میدهد. این، پایان عصر «نازکخیالیهای رمانتیک» در مدیریت است.
اضطراب اصفهان، وقتی از حالتی انفعالی به خشم مقدس برای تغییر ساختارها تبدیل شود، نیروی محرکهای عظیم خواهد بود. این سه گسست، دیگر نسخههای کلیشهای نیستند. آنها ابزارهای عملی برای راست کردن آن سازه کجمیزان هستند. این مسیر، آسان و بیدرد نیست؛ نوعی بازآموزی جمعی و جسارت برای نگاه کردن به آینده، بدون تکیه بر مسکنهای مقطعی است. اما سؤال پایانی این است: آیا میتوان امیدوار بود؟ پاسخ، بله است. اما نه با چشمداشت به بیرون آمدن دست تدبیر از آستین یک فرد، که با برخاستن اراده جمعی برای پیادهکردن همین گسستهای ضروری. تنها در این صورت است که میتوان از «بامداد خمار» هر شبِ شعار، به سپیدهدمی پایدار برای «زندگی کردن» رسید، نه فقط «زنده ماندن».
* روزنامهنگار