جستجوی استراتژی ملی در جهان چندقطبی

کانکتوگرافی، آینده از آنِ اتصال است

ایده «کانکتوگرافی» مطرح شده توسط پاراگ خانا، بر نقش زیرساخت‌های ارتباطی و شبکه‌های لجستیکی به عنوان شریان‌های قدرت در قرن بیست‌ویکم تأکید دارد. از این منظر، قدرت دیگر تنها از تسلط بر سرزمین حاصل نمی‌شود، بلکه از کنترل و بهینه‌سازی کریدورهای حمل‌ونقل، زنجیره‌های تأمین، خطوط انرژی و جریان‌های داده نشأت می‌گیرد. این دیدگاه ادعا می‌کند که اتصال فیزیکی و دیجیتالی شهرها و مناطق، به تدریج از اهمیت مرزهای سیاسی می‌کاهد. ابتکار چین تحت عنوان «یک کمربند، یک جاده»، نمونه‌ای عملی و بلندپروازانه از این تفکر است که هدف آن احیای شبکه‌های تاریخی تجارت و ایجاد یک قاره به هم پیوسته از طریق سرمایه‌گذاری عظیم در زیرساخت‌های ریلی، جاده‌ای و بندری است.

جهانی‌شدن در محاق،  آزمون و خطای یک نظریه

با این وجود، روندهای جاری، خوش‌بینی افراطی نظریه‌پردازانی مانند خانا را زیر سؤال برده است. موج ملی‌گرایی نوین در غرب – از برگزیت تا جنبش‌های پوپولیستی – و شعار «آمریکا نخست» دوران ترامپ، نشان از عقب‌نشینی نسبی از آرمان‌های جهان‌وطنی دارد. در خاورمیانه، تجربه دهه‌های اخیر باعث شده تا جهانی‌شدن در اذهان بسیاری، نه به عنوان موتور توسعه، بلکه به عنوان ابزاری برای تثبیت هژمونی غرب و استثمار اقتصادی ادراک شود. حتی مفهوم کلیدی «وابستگی متقابل» که ضامن صلح و همکاری تلقی می‌شد، اکنون می‌تواند به ابزاری برای اعمال فشار تبدیل شود. تحریم‌های یکجانبه آمریکا علیه ایران و همراهی سایر کشورها به دلیل وابستگی مالی به دلار، مصداق بارز این چالش است. این امر نشان می‌دهد که در غیاب اعتماد و اهداف مشترک سیاسی، وابستگی اقتصادی می‌تواند به جای همکاری، به حوزه دیگری از رقابت و منازعه بدل شود.

سردرگمی هژمون و فرصت‌های ژئوپلیتیک

سیاست خارجی ایالات متحده در سال‌های اخیر، به ویژه تحت تأثیر نگاه ترامپ، دچار نوعی سردرگمی و انقباض شده است. این عقب‌نشینی نسبی از نقش سنتی رهبری جهانی، فضایی برای مانور قدرت‌های رقیب مانند روسیه و چین ایجاد کرده تا نفوذ خود را در مناطق حیاتی مانند خاورمیانه، آسیای مرکزی و شرق اروپا گسترش دهند. در نتیجه، شاهد شکل‌گیری رقابتی چندجانبه هستیم که در آن بازیگران مختلف می‌کوشند با سرمایه‌گذاری در زیرساخت، فروش تسلیحات و اتحادهای سیاسی، حوزه‌های نفوذ خود را تعریف کنند. این وضعیت برای کشوری مانند ایران که در قلب یکی از بی‌ثبات‌ترین مناطق جهان قرار دارد، هم چالش‌های امنیتی جدی ایجاد می‌کند و هم فرصت‌هایی برای بازیگری مؤثر بر اساس منافع ملی.

ایران در تقاطع راه‌ها؛معمای اتصال و استقلال

ایران با دارا بودن موقعیت استراتژیک، منابع طبیعی و وزن تاریخی، نمی‌تواند از این تحولات بزرگ به سادگی گذر کند. با این حال، رویکرد این کشور نسبت به نظم در حال ظهور جهانی، ضرورتاً دوگانه و احتیاط‌آمیز است. از یک سو، ایران به دلایل ایدئولوژیک و امنیتی، نسبت به جهانی‌شدن تحت هدایت غرب – به ویژه آمریکا – بدبین است و آن را تهدیدی برای حاکمیت و ارزش‌های خود می‌داند. از سوی دیگر، برای رفع نیازهای توسعه‌ای و فناوری، ناگزیر به تعامل با اقتصاد جهانی است. مشکل اصلی اینجاست که غرب – به ویژه پس از خروج آمریکا از برجام – تمایلی به تفکیک جنبه اقتصادی از سیاسی نداشته و تعامل را منوط به تغییر رفتار ایران در حوزه‌هایی مانند برنامه موشکی یا نقش منطقه‌ای می‌کند. این در حالی است که همکاری با قدرت‌های شرقی مانند چین و روسیه، با ملاحظات کمتری همراه بوده، اما ممکن است نتواند تمام نیازهای فناوری و سرمایه‌ای ایران را مرتفع کند.

به سوی یک استراتژی ملی پایدار؛ نگاه به درون، اثرگذاری در بیرون

در این شرایط پیچیده، به نظر می‌رسد راهبرد «نگاه به درون» می‌تواند چارچوبی مناسب برای ایران باشد. اما این به معنای انزوا نیست، بلکه به معنای اولویت‌دادن مطلق به تقویت پایه‌های داخلی قدرت ملی است: اقتصادی مقاوم، اجتماعی منسجم، امنیتی پایدار و دیپلماسی هوشمند. هدف نهایی این استراتژی، تبدیل «ثبات داخلی» به بزرگ‌ترین دارایی و منبع نفوذ منطقه‌ای ایران باشد. کشوری که از درون قوی و باثبات باشد، بهتر می‌تواند مانع سرایت ناامنی به مرزهای خود شود، به عنوان بازیگری قابل اعتماد در حل بحران‌های منطقه‌ای عمل کند و ائتلاف‌هایی مبتنی بر منافع متقابل شکل دهد.

این رویکرد چند مزیت کلیدی دارد: نخست، با واقعیت داخلی ایران و نگرش حاکم بر نخبگان سازگار است. دوم، می‌تواند حمایت قدرت‌های بزرگی مانند روسیه و چین را جلب کند که ثبات ایران را برای امنیت انرژی و مبارزه با تروریسم در منطقه ضروری می‌دانند. سوم، حتی برای اروپا که نگران موج پناهندگان و بی‌ثباتی است، می‌تواند جذاب باشد. مشکل اصلی در پذیرش این نقش از سوی همسایگان منطقه‌ای ایران است که از طریق ذهنیت تاریخی رقابت‌آمیز، هرگونه افزایش قدرت ایران را به ضرر خود تفسیر می‌کنند و خواهان حضور یک بازیگر خارجی برای ایجاد موازنه هستند.

 پر کردن خلأ با عقلانیت، انسجام و اتصال هوشمند

جهان به سوی دورانی می‌رود که در آن جغرافیا و اتصال، دوباره در کانون معادلات قدرت قرار گرفته‌اند. برای ایران، خروج از «خلأ استراتژی ملی» نیازمند تدوین راهبردی است که سه محور اصلی را دنبال کند:

۱. عقلانیت جغرافیایی: بهره‌گیری هوشمندانه از موقعیت ترانزیتی و همسایگی برای تبدیل شدن به کریدور صلح و تجارت، نه تنها حوزه نفوذ.

۲. انسجام داخلی: تبدیل توسعه اقتصادی، رفاه اجتماعی و امنیت ملی به اولویت مطلق، به طوری که قدرت نرم ناشی از ثبات، مهم‌ترین ابزار دیپلماسی باشد.

۳. اتصال گزینشی و هوشمند: تعامل فعال و مبتنی بر منافع ملی با جهان، با اولویت‌دهی به همکاری‌های اقتصادی و امنیتی با همسایگان و قدرت‌هایی که رویکردی عملی‌گرایانه و غیرهژمونیک دارند.

در نهایت، استراتژی ملی ایران باید بتواند این تضمین را بدهد که در جهان پرتلاطم و چندقطبی آینده، نه قربانی تحولات شود و نه در دام رقابت‌های ویرانگر گرفتار آید، بلکه به عنوان بازیگری مستقل، باثبات و اثرگذار، امنیت و رفاه ملت خود را تأمین کرده و سهمی سازنده در ثبات منطقه ایفا کند.